تبليغاتX
بانوی زمستان
بانوی زمستان

   
دلتنگي

دلم گرفته... به خاطر آذرخش اميد كه در استتار لحظه هايم پنهان شده... به خاطر تپش نبض جاري زندگي كه منو در لامكان رها مي كنه......دلم گرفته... به خاطر لبخند خاموشي كه گويا تر از صفير اسرافيل وجودم رو دگرگون مي كنه... دلم گرفته به خاطر همه ي بايسته هائي كه بر گذرگاهم نقش خورده و ندانسته هائي كه ردپا درآفرينشم دارند...

خداي عزيز...اي آذرخش اميدم از وراي مستوري من نمايان شو ... اي تپش نبض حياتم منو در ناكجا آباد زندگي رها مكن... با لبخند زيباي هستي بخشت منو بنواز و همه ي بايسته هائي رو كه حذر كرده ام و ندانسته هائي كه از اون گذر كرده ام  رو بر من ببخش...

لينک


 
در كجـــــــاي زمين ايستاده ام
مفتــــون و بي صدا
دل به كدامين حضور سپرده ام
غريق سيلاب انـزوا
راحيل كـــــــدام دياررحيـــــــلم
اسير و پابنـد ناكجا
خداي عزيز دستهايــــم را بگير

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

آرشيو موضوعي
دلنوشته ها
اجتماعي
طنز
شخصي

آرشيو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

علاقمندي ها
  كتابخانه من
آرشيو فيلم هاي من
آرشيو موسيقي من
كانون وكلاي دادگستري مركز
I.B.A
World's Greatest Poem
سايت رسمي دكترشريعتي
اهداي عضو
Brainy Quote
Great Books Online
Law Research


 

copyright

Add to Google