| سلام عزيزم
اين روزا يه گوشه ي كوچك ذهن منو به خودت مشغول كردي... سخته كه احساساتمو نسبت بهت تشريح كنم... گاهي ازت بدم مياد و فكر مي كنم دست و پامو بستي ...فكر مي كنم حضورت باعث مي شه تا از خلوت خودم كه اينقدر دوستش دارم بيرون بيام... اما وقتي چشمام توي چشماي منتظرت مي افته كه ارام و معصومانه بهم نگاه مي كني از خودم خجالت مي كشم... اصلا نمي دونم چطور شد كه يه روز از بين همه ي آفريده هاي خوب خدا، روي تو دست گذاشتم ... پشيمون؟ نه عزيز دلم پشيمون نيستم ...چون به هر حال خودت مي دوني كه يه جورائي بهم پيوند خوردي و من به همه ي وابسته هام دلبستگي شديد دارم... حتي گاهي فكر مي كنم تو تنها كسي هستي كه منو درك مي كنه اما همه ي اينا باعث نمي شه كه من گاهي فكراي بكر به سرم نزنه!
اين كه بخوام تو نباشي... اين كه بدون گذاشتن هيچ ردپائي براي هميشه خاموشت كنم ... منو ببخش عزيزم اگه اينقدر بي پروا حرف مي زنم... آخه بيخود نگفتن پسر نوح با بدان بنشست هستيشو قمار كرد!... اما خوشبختانه براي تو ... برخلاف پسر نوح من سر كوه جودي فرود اومدم و دوباره نگاهم به نگاه تو گره خورد... نگاهت پر از عشق و حرفاي نگفته بود... دستم لرزيد و با اون تمام وجودم... پس ازين خبط عجيب حذر كردم...
وبلاگ عزيزم ...هرچند زياد برات وقت ندارم اما... ميبيني كه هنوز خيلي دوستت دارم.
|