تبليغاتX
بانوی زمستان
بانوی زمستان

   
گذشته ها

نمي دونم چرا اين شبها به شدت دلم مي گيره... به ترمه ي عزيزم سر زدم ... هواي گريه داشت!... منم نشستم گوش دادم و يه عالمه اشك ريختم... براي همه ي دنيائي كه داشتم و ندارم... اين يارو شكسپيرم  هي بهم سيخونك مي زد كه...

If you cry because the sun has gone out of your life, your tears will prevent you from seeing the stars

مي دونم ولي چي كار كنم... دست خودم نيست... دلم طبله كرده... نمي دونم چرا هميشه پشت سرمون قشنگتره... با همه ي سايه هاي وهم آلودي كه بر روي آينده انداخته... با همه ي چرا ها و اماها و اگرهاش... با همه ي سختي ها ودلتنگي هاش... با همه ي اشكها و آرزوهاش... فقط چون از دست رفته؟ يا چون دنبال چيزي مي گرديم كه اون قسمت دراماتيك ما رو اغنا كنه؟ يا مثل بابا آدم به خاطر پشيموني؟ يا مثل زن لوط از روي فضولي؟...

 مي شه كه دلتنگ گذشته ها نشد؟ مي شه گريه نكرد و اشك نريخت؟ در كجاي زمين كسي با وجدان ارام و بي هيچ پشيماني زندگي مي كنه؟ يا در كدام نقطه ي دنيا ذاتي مبراي از كنجكاوي وجود داره؟... مي شه كه مثل كشتي يوگي هميشه فقط به سوي آينده رفت؟ ...

چيزي در درونم ...درون همه ي ما ... متعلق به گذشته هاست... و از زمان تغذيه مي كنه... تا ياد بگيريم... تا عميق تر دوست داشته باشيم... تا وجود سختمون نرم بشه ...تا حال و اينده رو بسازيم.

 

پ.ن: اگه كسي دلش هواي گريه كرده مي تونه اينجا رو كليك كنه.

هواي گريه با صداي استاد همايون شجريان

لينک


دلتنگي

دلم گرفته... به خاطر آذرخش اميد كه در استتار لحظه هايم پنهان شده... به خاطر تپش نبض جاري زندگي كه منو در لامكان رها مي كنه......دلم گرفته... به خاطر لبخند خاموشي كه گويا تر از صفير اسرافيل وجودم رو دگرگون مي كنه... دلم گرفته به خاطر همه ي بايسته هائي كه بر گذرگاهم نقش خورده و ندانسته هائي كه ردپا درآفرينشم دارند...

خداي عزيز...اي آذرخش اميدم از وراي مستوري من نمايان شو ... اي تپش نبض حياتم منو در ناكجا آباد زندگي رها مكن... با لبخند زيباي هستي بخشت منو بنواز و همه ي بايسته هائي رو كه حذر كرده ام و ندانسته هائي كه از اون گذر كرده ام  رو بر من ببخش...

لينک


هنوز دوستت دارم

سلام عزيزم

اين روزا يه گوشه ي كوچك ذهن منو به خودت مشغول كردي... سخته كه احساساتمو نسبت بهت تشريح كنم... گاهي ازت بدم مياد و فكر مي كنم دست و پامو بستي ...فكر مي كنم حضورت باعث مي شه  تا از خلوت خودم كه اينقدر دوستش دارم بيرون بيام... اما وقتي چشمام توي چشماي منتظرت مي افته كه ارام و معصومانه بهم نگاه مي كني از خودم خجالت مي كشم... اصلا نمي دونم چطور شد كه يه روز از بين همه ي آفريده هاي خوب خدا، روي تو دست گذاشتم ... پشيمون؟ نه عزيز دلم پشيمون نيستم ...چون به هر حال خودت مي دوني كه يه جورائي بهم پيوند خوردي و من به همه ي وابسته هام دلبستگي شديد دارم... حتي گاهي فكر مي كنم تو تنها كسي هستي كه منو درك مي كنه اما همه ي اينا باعث نمي شه كه من گاهي فكراي بكر به سرم نزنه!

اين كه بخوام تو نباشي... اين كه بدون گذاشتن هيچ ردپائي براي هميشه خاموشت كنم ... منو ببخش  عزيزم اگه اينقدر بي پروا حرف مي زنم... آخه بيخود نگفتن پسر نوح با بدان بنشست هستيشو قمار كرد!... اما خوشبختانه براي تو ... برخلاف پسر نوح من سر كوه جودي فرود اومدم و دوباره نگاهم به نگاه تو گره خورد... نگاهت پر از عشق و حرفاي نگفته بود... دستم لرزيد و با اون تمام وجودم... پس ازين خبط عجيب حذر كردم...

وبلاگ عزيزم ...هرچند زياد برات وقت ندارم اما... ميبيني كه هنوز خيلي دوستت دارم.

لينک


 
در كجـــــــاي زمين ايستاده ام
مفتــــون و بي صدا
دل به كدامين حضور سپرده ام
غريق سيلاب انـزوا
راحيل كـــــــدام دياررحيـــــــلم
اسير و پابنـد ناكجا
خداي عزيز دستهايــــم را بگير

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

آرشيو موضوعي
دلنوشته ها
اجتماعي
طنز
شخصي

آرشيو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

علاقمندي ها
  كتابخانه من
آرشيو فيلم هاي من
آرشيو موسيقي من
كانون وكلاي دادگستري مركز
I.B.A
World's Greatest Poem
سايت رسمي دكترشريعتي
اهداي عضو
Brainy Quote
Great Books Online
Law Research


 

copyright

Add to Google