تبليغاتX
بانوی زمستان
بانوی زمستان

   
امید

برای  صدمین باری که می دونم در پی خود صدهای دیگری رو به دنبال داره  وارد سالن می شم. نقطه ای رو در کنار پنجره برای نشستن انتخاب می کنم و مشغول تماشای برف زمستانی می شم. سعی می کنم به داخل سالن نگاه نکنم... اما مگه می شه؟ شیطانکی به پشت گوشم تلنگر می زنه... درست در مقابلم خانوم بسیار جوانی با بدن پف الود و چشمان نگران انتظار می کشه ... مطمئنم که تازه شیمی درمانی رو تموم کرده ... خانوم دیگری در حالی که با کمک همراهانش به سختی راه می ره روی نزدیکترین صندلی می شینه ... سعی می کنم بهش فکر نکنم ... اما نمی شه... چون می دونم که با متاستاز استخوان درگیره... خانوم جوان دیگری در کنارم نشسته و پریشان به نظر می رسه... باهاش سر حرفو باز می کنم... می گه یه دختر چهارساله داره... سه سال و نیم پیش درگیر شده و بعد از اتمام درمانش حالا بعد از سه سال دوباره درگیر شده... هر چه بیشتر می گه ، بیشتر دلم می گیره... هر که ندونه من کاملا متوجهم که بیماریش پیشرفته شده ... در این مورد تجربه ی کافی دارم... متاسفانه... اما خودش مطلع نیست... نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم... لامصب نبار ... اما نمی شه... فقط توجیه می کنم... یاد مادرم افتادم... تازه فوت کرده... و با همین بیماری البته با متاستازهای وسیع... اینو می گم که نگران نشه.... توی این سالن هیچ نوای حیاتی وجود نداره... فکر می کنم ای کاش سرنگی از امید داشتم تا اونو اول به خود انکولوژیستها تزریق می کردم تا انرژی مثبتش دامنگیر دیگران بشه...

من در مقام یه وکیل بارها تجربه کردم که امید به یه محکوم به مرگ چقدر به اون زندگی می بخشه حتی اگه یه امید مشکوک باشه... نمی دونم چرا اغلب انکولوژیستها این یه ذره امید رو از بیمارانشون دریغ می کنند؟ من با یه اعتماد به نفس فوق العاده با بیماریم روبرو شدم و حتی روند درمانی پیشنهادی پزشکانم رو رد کردم... به دلایلی که شاید فقط واس خودم قانع کننده باشه... و فکر می کنم همین کافیه... شیمی درمانی نکردم... سایر داروها رو نپذیرفتم... در بهترین وضعیت فقط راضی به هورمون درمانی شدم... اما هربار که به دیدن انکولوژیستم می رم ... با خودم فکر می کنم ... دیگه آخرین باره!...منظورم اینه که دیگه پی گیری نمی کنم... چرا؟ به دلیل فضای امیدبخشی! که ذکرش رفت... گاهی فکر می کنم پزشکان من مثل گربه کمین گرفتن تا عود مجدد بیماری من تفکرات اونها رو اغنا کنه...نمی دونم... شاید به هم خوردن نظم فرمول های از پیش تعیین شده ی اونها براشون غیر قابل باور باشه... درست مثل شکست خوردن در یه پرونده!...

دلم می خواد به هر کسی که می تونه صدای منو بشنوه بگم که... دکتر نه تنها خدا نیست بلکه حتی یه وسیله ی قطعی الحصول هم نیست... تعهدی داره به وسیله و حتی کمتر از اون... من با تمام وجودم معتقدم که روزی که به دنیا امدیم خداوند برای ما پیمانه ای مقدر کرد و ما در تمام این حیات گذرا نه قطره ای بیشتر خواهیم خورد و نه قطره ای کمتر... مثل بچه ای که لگد پرانی می کنه زندگی می کنیم و در نهایت در آغوش مهربان خداوند به خواب خواهیم رفت ...

... اما با همه ی این احوال چقدر دلم گرفته!...

 

پ ن: چهارشنبه رفتم ام آر آی...این دومین ام آر آی من بود... قبلی رو سال گذشته انجام دادم ... به هر حال جواب موکول به یه هفته بعد شد.

لينک


افاضات اخیر

دوستی پرسید نظرتون در مورد سخنان اخیر رئیس شورای حل اختلاف چیه که فرمودند با وجود 4میلیون معتاد در کشور زنان باید با اعتیاد همسرانشان کنار بیایند...

البته ؛خوب ... به عنوان یه حقوقدان باید بگم که آقایون نیاز به تمکین دارند ... و در این مورد زن باید تمکین کنه و با آراستگی و عشق و با لبخند و مهربانی در آغوش همسر بوگندوش بخوابه و چون اصلا زن ذاتا نیاز به این قبیل فراورده های قانون دراوردی نداره پس باید ازین فداکاری احساس آرامش هم بکنه...
در ثانی بر اساس قانون مدنی ایران زن و شوهر باید در زندگی با هم معاضدت داشته باشند و چه معاضدتی ازین بالاتر که زن با ظرافت و ارامی در حالی که رقص درنا می کنه بساط منقل و وافور همسر عزیزش رو فراهم کنه و برای این که خدای نکرده مشمول نشوز و بی توجهی به همسر و عواقب قانونی و شرعی اون نشه بشینه و با چشمان پر از عشق روند نشئه شدن شوهر گرام رو تماشا کنه و احتمالا برای این که لذت بیشتری به اون ببخشه فرزندان رو هم برای تماشا خبر کنه...
و البته چون این تمکین دامنه ی وسیعی داره و انجام این تعهد زن رو راهی بهشت می کنه پس برای هر چه نزدیک تر شدن به مکان مذکور زن باید تسلیم بی چون و چرای شوهر باشه و اگه احتمالا دخل و خرج خانه واس مواد اقا جور در نیومد زن باید با سعه ی صدر تن به هر کاری حتی کلفتی بده...متوجهید که ...اینطوری در طبقات بالاتری از بهشت جا می گیرید...
و باز هم اگه احتمالا زن توان کار کردن نداشت یه پس اندازی در خانه وجود داره که بهش بچه یا فرزند گفته می شه و از چند راه می شه اونو به کار انداخت...بفرستیش گدائی...بفرستیش دزدی...بفرستیش پادوئی واس حمل مواد...و اگه احتمالا عرضه ی هیچ کدوم ازین کارها رو نداشت خودش رو هم می شه فروخت...
حالا اگه یه زن اونقدر بی عرضه باشه که نتونه اینطوری زندگی کنه...یا اونقدر لا ابالی باشه که به همه ی این ارزشها پشت پا بزنه و بره دادگاه طلاق بخواد ... خدا رو شکر ... واس مرد بیچاره ی تنها یاوری هست...بیخود که نگفتن خدا یاور تنهایان است...بله ای مرد زجر کشیده ی تنها ...اصلا نگران نباش... در چهار دیواری که به اون دادگاه گفته می شه ... فرشته های عزیزی وجود دارند که خداوند اونها رو واس شخص تو  به زمین فرستاده....اونها حق توی مظلوم رو از حلقوم این زن نازپرورده ی بی مسئولیت که تو رو رها کرده خواهند گرفت....

لينک


اندر عواقب بازگشت حجاج

به کعبه ی روی جانماز که نگاه می کنم .... با خودم می گم .......کم کم حاجی ها دارن برمی گردن ...خوش به حال اونائی که امسال دعوت شدن ... اما برگشتن حاجی ها دل منو می لرزونه.....چرا؟ آخه از همین لحظه دیگه حتی هواپیماهای قراضه ی 40 سال پیش هم از سرویس خدمات داخلی خارج می شه و من باید به فوکرای مش مندلی راضی باشم...

تازه مامان پیر همکارم هم بعد از 12 سال بالاخره امسال مکه رفته و داره بر می گرده ... حالا بهش چی کادو بدم؟ چی می شه به یه خانوم پیر کادو داد؟

چرا هیچ کی نمی تونه کعبه رو اونطوری که واقعا هست تصویر کنه؟ کعبه خیلی قشنگه ....گوته معتقده که معماری موسیقی منجمده ... اگه اینطور باشه من فکر می کنم کعبه ملایم ترین و عاشقانه ترین موسیقی آفرینشه... و بازم اگه به قول گوته معماری موسیقی منجمد باشه ما در چه دنیای هارمونیکی زندگی می کنیم ... با این ساخت و سازهای عتیقه.....بیچاره حاجی ها که بعد از شنیدن اون موسیقی قشنگ و رویائی حالا باید بیان و به موسیقی دنیائی ما گوش بدن... چه شود...

حالا رکعت چندم بودم؟ آها اخرشه..........السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

بالاخره واس مامان دوستم چی بگیرم؟ ... ولش کن حالا وقت ندارم دفعه ی بعد سر نماز یه فکری می کنم!!!...اینه دیگه

لينک


 
در كجـــــــاي زمين ايستاده ام
مفتــــون و بي صدا
دل به كدامين حضور سپرده ام
غريق سيلاب انـزوا
راحيل كـــــــدام دياررحيـــــــلم
اسير و پابنـد ناكجا
خداي عزيز دستهايــــم را بگير

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

آرشيو موضوعي
دلنوشته ها
اجتماعي
طنز
شخصي

آرشيو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

علاقمندي ها
  كتابخانه من
آرشيو فيلم هاي من
آرشيو موسيقي من
كانون وكلاي دادگستري مركز
I.B.A
World's Greatest Poem
سايت رسمي دكترشريعتي
اهداي عضو
Brainy Quote
Great Books Online
Law Research


 

copyright

Add to Google