تبليغاتX
بانوی زمستان
بانوی زمستان

   
کارت دعوت

فکر می کنم که این ثانیه ها ...لحظات عمر منه که در حال گذره...اون قدیما همیشه میگفتم خداجون نکنه یه وقت ناگهانی عزرائیلو بفرستی سراغم من از مردن ناگهانی خیلی بدم میاد ...اگه خواستی روح منو بگیری قبلش یه خبری بده...یه ایمیلی ... تلفنی...کارت دعوتی خلاصه یه چیزی که منو مطلع کنه...چند روز پیش داشتم فکر می کردم به این که خدا درخواستمو پذیرفته و یه کارت دعوت شیک و پر جبروت واسم فرستاده ولی مثل این که من کور بودم...آخه نه این که روی کارت دعوتش حک کرده بود ductal carcinoma ...واس همین...آخه فکر کردم اشتباه شده...

خدا جونم عجب ظرافتی هم به خرج داده بودی...روی کارت اون کلمه ی بد باطنو اونقدر قشنگ نوشته بودی که من از خوندنش ککم هم نگزید...شاید می خواستی با دیدن اون قالب تهی کنم و اینطوری زحمت عزرائیلو کم کنی...شرمنده ام که نمردم....آخه برا کسی که بیست نفر از خانومای فامیلش درگیر بازی این خرچنگ سبکسرن و بیشتر از ده نفر دیگه ازونا بعد از سالها مبارزه  خسته شدن و دنیا رو ترک کردن یه کم لوس بود اگه اونطوری جون می دادم...حالا بد نشد که ... جور عزرائیلتو دکترا می کشن...

شایدم نه...می خواستی باهام اتمام حجت کنی ...به این که من خبرت کردم ولی تو اماده نشدی...این قسمتش خیلی دردناکه...

خداجون........حالا اگه آماده نشده باشم و همینطوری بیام پیشت،باهام چیکار می کنی؟ 

 

لينک


اندکی صبر

دخترم می گه مامان چرا همیشه باید سه بار صدات کنم تا صدامو بشنوی؟ با شرمندگی نگاهش می کنم ، اما چیزی نمی گم... یعنی چیزی ندارم که بگم...چطوری  می تونم توجیه کنم که هر چیزی ذهن منو بیش از حد به خودش درگیر می کنه؟ کتابی که می خونم...لایحه ای که می نویسم...پرونده ای که روش کار می کنم ...اما نه دختری که مهربانانه و گلایه امیز منو نگاه می کنه... واقعا خجالت داره...مثل این که من هیچ وقت نمی تونم مامان خوبی باشم...

مامان خوب...اصلا این مامان خوب چطوری تعریف می شه؟ هر روز صبح زودتر از اون پاشی همه چیزو واسش اماده کنی ...ببوسیش...راهیش کنی.... همیشه گوش به زنگ باشی که چی می خواد تا نگفته واسش فراهم کنی.... مهمونی های دوستانه شو واسش هدایت کنی... کلاساشو کنترل کنی... و هزارتا کار مشابه دیگه...

فکر می کنم همه ی این کارها رو یه خدمتکار خونه هم می تونه انجام بده... آره واقعا خجالت داره...

فکر می کنم... اصلا اینا وظیفه ی یه مامان نیست هرچند که با هزار تا امید و ارزو انجامشون بده....

فکر می کنم چقدر در دنیای دخترم راه دارم؟

فکر می کنم...یادش بخیر مامان عزیزم ...همیشه متوجه و آماده ی شنیدن...و همیشه حاضر و پاسخگو...عشق من بود و همه ی دنیای من...

فکر می کنم آیا دخترم هم بعد از من درموردم همینطوری فکر می کنه؟

فکر می کنم...فکر می کنم...فکر می کنم...

همه چیز در ذهنم مثل یه کلاف پیچیده شده... دخترم... شوهرم... زندگی... دادگاه...قاچاق... زندان...قتل...چک....

اما توجیه می کنم...آخه همیشه وقتی با من کار دارن که من سرم شلوغه و ذهنم درگیره...یعنی تا کی؟

به زمزمه های رهگذر گوته فکر می کنم...اندكي صبر كن... بزودي تو نيز آرام مي گيري....

لينک


راز خاک

امروز به باغچه ها رسیدگی کردم و در پایان کار نشستم و مثل بچه ها حسابی گل بازی کردم ... نه...واقعا گل بازی کردم ... نمی دونم چه چیزی در این معجون تیره رنگ ازلی وجود داره که سکون و آرامشی ابدی رو به ادم القا می کنه ... جوانتر که بودم از تصور این که عاقبت باید زیر خروارها خاک بخوابم وحشت می کردم و در دنیای رویائی خودم عهد می بستم که هر طور هست نباید منو دفن کنند حتی اگه به دریا بندازن.

اما با گذشت زمان تصوراتم تغییر کرده... فکر می کنم خاک مادر همه ی ماست و عمیقا به حرفی که می زنم اعتقاد دارم... هیچ کس مثل مادر اینگونه آرامش بخش نیست... خاک ارام و صبوره با نهایتی از اسرار مگوئی که در دل داره و لمس اون همین ارامش رو به ادم می بخشه...این صبر و ارامش رو در ادم هائی که دائما با خاک سر وکار دارند می بینیم مثل سفالگرا... شاید اون مارو به خودمون باز می گردونه... خود ازلیمون... اون خودی که هیچ فخر و مباهاتی نداشت... درگیر هیچ قاعده ای نبود...هیچ درکی و هیچ دردی...اصلا هیچ بود ... اما یه هیچ با ارزش... که ارزشش رو از هیچ بودن گرفته بود و دست توانای پروردگار این هیچ رو شرف بخشید ... بعد یه دفعه متوجه شدم  این خاک شرف گرفته که شده اشرف مخلوقات با یه دست لباس شندره ی سر تا پا گلی نشسته لب باغچه و فلسفه بلغور می کنه...به صدای موذن هم محل نمی ده ... چرا؟ آخه یعنی چی خداجون؟ با اشرف مخلوقات اینطوری حرف می زنن؟ اعلام می کنم...من یه اشرف مخلوقاتم که در مرخصی به سر می برم...همه ی پیج ها رو هم به روی خودم بستم اما خدا جون این پیجر تو بسته نمی شه ... اصلا حالا که من تو مرخصی ام صداش بلندتر شده... خداجون قصد مزاحمت داری؟

اما نه عجب زحمت ارام بخشیه و این که بدونی حتی اگه همه ی پیج های دنیا به روت بسته باشه یه پیجر باز همیشه وجود داره که صدات می کنه و اجازه می ده صداش کنی...جوابتو می ده و گاهی که حواست پرت باشه اونقدر ولومشو و بالا می بره تا به لرزه بیافتی و بعد ازین تلنگربا یه موسیقی عاشقانه ارام نوازشت می کنه... اینو خاک بهم گفت...

لينک


اولین پست

بعد از مدتها یه هفته به خودم مرخصی دادم... همراهمو خاموش و سفارش اکید کردم هیچ تلفنی به من ارجاع نشه... در این هفته های اخیر خیلی احساس خستگی می کنم ...دکترم معتقده باید استرس کارمو کم کنم ...اما مگه می شه؟ با تلفنی که مدام زنگ می زنه و آدمائی که همه از یه قاعده پیروی می کنن قانون فشار... در این زمینه من خلاف قانون پاسکال رو به اثبات رسوندم ... شایدم نه... منظورم اینه که ممکنه همیشه افت فشار خون داشته باشی ...  ممکنه اعتماد به نفست 100 باشه... ممکنه همیشه ارام و علاقمند باشی ... و باز هم ممکنه همیشه لبت خندون باشه اما مطمئنا این فتیله داره یواش یواش می سوزه...

فکر می کنم بعضی چیزا در زندگی ما ادما اعتیاده و در زندگی خانوما بیشتر... اعتیاد به کار ... اعتیاد به بچه...اعتیاد به شوهر...اعتیاد به تفکراتمون... اعتیاد به نحوه ی زندگی ...حتی اعتیاد به خود زندگی...اونقدر به این عادتها وابسته می شیم که عشقمون رو نسبت به اونها فراموش میکنیم.

زندگی من مملو ازین عادتهاست ... روزی که از پاتولوژی پاسخ کارسینوما گرفتم ...اولین سوالم این بود که خدایا چرا من؟ من که به قدر کافی گرفتاری دارم ... اما حالا بعد از گذشت یک سال جواب رو می دونم...درگیر شدم چون کاملا در خودم غرق بودم و لازم بود درگیر بشم تا تلنگری خورده باشم .من مادرم و تعداد زیادی از بانوان فامیلم رو به خاطر همین خرچنگ نحس که خلاف قاعده اصلا هم به عقب نمی ره از دست دادم اما هیچ وقت به خودم و زندگی اینطور نگاه نکرده بودم  ... لذت بردن از زندگی یه کار بزرگه و من یاد گرفتم که باید سعی کنم از زندگیم لذت ببرم...

لينک


 
در كجـــــــاي زمين ايستاده ام
مفتــــون و بي صدا
دل به كدامين حضور سپرده ام
غريق سيلاب انـزوا
راحيل كـــــــدام دياررحيـــــــلم
اسير و پابنـد ناكجا
خداي عزيز دستهايــــم را بگير

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

آرشيو موضوعي
دلنوشته ها
اجتماعي
طنز
شخصي

آرشيو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

علاقمندي ها
  كتابخانه من
آرشيو فيلم هاي من
آرشيو موسيقي من
كانون وكلاي دادگستري مركز
I.B.A
World's Greatest Poem
سايت رسمي دكترشريعتي
اهداي عضو
Brainy Quote
Great Books Online
Law Research


 

copyright

Add to Google