| دخترم می گه مامان چرا همیشه باید سه بار صدات کنم تا صدامو بشنوی؟ با شرمندگی نگاهش می کنم ، اما چیزی نمی گم... یعنی چیزی ندارم که بگم...چطوری می تونم توجیه کنم که هر چیزی ذهن منو بیش از حد به خودش درگیر می کنه؟ کتابی که می خونم...لایحه ای که می نویسم...پرونده ای که روش کار می کنم ...اما نه دختری که مهربانانه و گلایه امیز منو نگاه می کنه... واقعا خجالت داره...مثل این که من هیچ وقت نمی تونم مامان خوبی باشم...
مامان خوب...اصلا این مامان خوب چطوری تعریف می شه؟ هر روز صبح زودتر از اون پاشی همه چیزو واسش اماده کنی ...ببوسیش...راهیش کنی.... همیشه گوش به زنگ باشی که چی می خواد تا نگفته واسش فراهم کنی.... مهمونی های دوستانه شو واسش هدایت کنی... کلاساشو کنترل کنی... و هزارتا کار مشابه دیگه...
فکر می کنم همه ی این کارها رو یه خدمتکار خونه هم می تونه انجام بده... آره واقعا خجالت داره...
فکر می کنم... اصلا اینا وظیفه ی یه مامان نیست هرچند که با هزار تا امید و ارزو انجامشون بده....
فکر می کنم چقدر در دنیای دخترم راه دارم؟
فکر می کنم...یادش بخیر مامان عزیزم ...همیشه متوجه و آماده ی شنیدن...و همیشه حاضر و پاسخگو...عشق من بود و همه ی دنیای من...
فکر می کنم آیا دخترم هم بعد از من درموردم همینطوری فکر می کنه؟
فکر می کنم...فکر می کنم...فکر می کنم...
همه چیز در ذهنم مثل یه کلاف پیچیده شده... دخترم... شوهرم... زندگی... دادگاه...قاچاق... زندان...قتل...چک....
اما توجیه می کنم...آخه همیشه وقتی با من کار دارن که من سرم شلوغه و ذهنم درگیره...یعنی تا کی؟
به زمزمه های رهگذر گوته فکر می کنم...اندكي صبر كن... بزودي تو نيز آرام مي گيري....
|